حكيم زجاجى

788

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرافراز حربى بد و رزم‌دوست * دريدى به شمشير بر شير پوست ز بغداد لشكر برون برد مير * به موصل شد آن شير شمشيرگير يكى را به بغداد بر مير كرد * كه بد نام او صالح شيرمرد بر اعراب زد شاه شمشيرزن * بدان سان كه شد پيش او شير ، زن چو آهنگ آن قوم بدكار كرد * برآورد از ايشان به يك‌بار گرد ز شيبانيان نامدارى نماند * وز آن سرفرازان سوارى نماند كسى كز هنر سر برافراشتى * كجا در جهان پاى او داشتى فراوان سر از گرز او شد نگون * روان كرد بر خاك درياى خون سواران اعراب گم كرده راه * گريزان برفتند ز آن رزمگاه چو برگشت ز آن قوم برگشته هور * بماندند بر جاى رخت و ستور زن و كودك خرد بىدست و پاى * بماندند و رفتند يكسر به جاى به رفتن چو دادند جان را درود * بسى غرقه گشتند در ريگ رود « 1 » اسيران گرفتند بيش از شمار * ببستند چون اشتران بر قطار غنيمت بىاندازه برداشتند * به خروارها سيم و زر داشتند شتر بود افزون ز پانصد هزار * يكى نيمه ز آن چارپايان به بار گله بود از گوسپندان ميش * ز اندازه افزون ، ز انديشه بيش برون كرد از آن پنج يك شهريار * وز آن جايگه شد روان نامدار در آن بوم‌وبر مردم ارجمند * به دانگى خريدند ده گوسپند يكى ماده اشتر به شش نقره بود * چنين كرد بازى سپهر كبود بهاى خرى نيم دينار بود * چرا ز آن‌كه ز آن جنس بسيار بود خليفه از آن قوم بد پر ز درد * زن و كودكان را همه برده كرد نبد مردم و چارپا را قياس * از او شد دل دشمنان پرهراس بفرمود آن شاه فرخنده‌پى * كه شد خون اعراب پامال . . . . . . . به بغداد شد معتضد كامكار * فلك بنده و بخت و اقبال يار بيامد بر معتضد نامه‌اى * در او كرده از عقل هنگامه‌اى

--> ( 1 ) رنگ دود